رهگذر عاشقان

 

من می خواستم بزرگ باشم

من می خواستم بزرگ باشم

نه در سن در حرف

پس گوش کردم:

سکوت کردم

نگاه کردم

احساس کردم

توجه کردم :

چندسالی گذشت

تایک روز فهمیدم که دگر چیزی نیست که ارزش سکوت را داشته باشد

همه دنیا داشت به جلو میرفت

با هر قیمتو با هر بهایی

با هر نرخو هر زجرو عذابی

من نیز قدم  بر میداشتم

من نیز احساس کودکیم را داشتم از دست میدادم:

طمع تخ زنده ماندن کودکیو احساس رهایی را داشت می برد

من کودکیم را پنهان کردم

با همه درد و بلایا

باهمه سخت گیری های پدر

با هم سردی و گرمی

در دلم پنهان کردم

حال هر چندوقتی به آن بر میگردم

یک نظر عمیق به آن می نگرم

روحو روانم شاد و سر حال ازآن دوران ها

باز به امید فردا باز می گردد

ومن باز همان کودکیم را در درونم از چشم :

گذر عمر پنهان نگه میدارم

همه حرف کودکیم برای تو همین باشد

که فراموش نکن کودکیت را آزادی خیالو روحیه شادو روان پاکت را...

نویسنده: زیزا

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٩ - رضا حسيني