ديگر توان ندارم

ای دلبران عاشق، رفته قرار و صبرم

خندم گرفت از کارم، که تا به حال چه کردم

ديگر توان ندارم، خسته شدم از اين حال

سخت است تحملش يار، تيری زدی به قلبم

افسانه ايست اين عشق، ناکرده ها پشيمان

من بردمش به پايان، سوخته توان و عمرم

بهتر از من که باشد، آسان گذشتی از من

ديگر نمانده فرصت، تو کرده ای خرابم

ديوانه گشته ام من، مجنون و دل خرابم

آخر چرا نگفتی،  دیگر دوستت ندارم

هرگز مگو که امشب، عمرم به پايان آمد

صبح دگر سلامت، باور مکن نگارم

شايد دوباره آمد، با شوق و با طراوت

خود گويد اين حقيقت، ديگر بکن حلالم

من قول داده بودم، هرگز از غم ننالم

حتما به پايان آيد ، اين حالت  مزارم

ای عاشقان   اين رضا، ديد تمنای عشق

 گويد مکن تو خواهش، اکنون که بی قرارم

 

/ 2 نظر / 20 بازدید
محیا

بی قراری ايستگاه خوبی است ولی توقف در آن مطلوب نيست. اميدوارم در زندگی همه راهشان را درست بر گزينند........شاد باشيد و پر اميد.

golak

سلام .خوبی . نميدونستم شعر ميگی تا ذوقش کور نشده تقويتش کن موفق باشی.