درد دل

نمی دانم چه شده است. نمی دانم چی به سر قلم من آمده که این گونه بی قلم شدم. دستم به قلم نمی رود.جمله هایم را اینگونه آهسته زیر لب زمزمه می کنم شاید که بشنوند و باور کنند. باورم کنند شاید قلمم پیدا شود. خدارا چه دیدی شاید من هم پیدا شدم و دیگر دست هایم نلرزید. اندکی خسته ام دارم فکر می کنم. دعا کنید بشود انچه بهتر است بشود و دعا کنید این دعا کرده را تا رها شود از هر آنچه آزارش میدهد. ای خدا مددی. ای خدا مددی. تو که شهوت در بخشندگی داری ببخش.همین فلن همین. دوباره نوک قلمم تمام شد...

/ 2 نظر / 29 بازدید
زیزا

من می خواستم بزرگ باشم نه در سن در حرف پس گوش کردم: سکوت کردم نگاه کردم احساس کردم توجه کردم : چندسالی گذشت تایک روز فهمیدم که دگر چیزی نیست که ارزش سکوت را داشته باشد همه دنیا داشت به جلو میرفت با هر قیمتو با هر بهایی با هر نرخو هر زجرو عذابی من نیز قدم بر میداشتم من نیز احساس کودکیم را داشتم از دست میدادم: طمع تخ زنده ماندن کودکیو احساس رهایی را داشت می برد من کودکیم را پنهان کردم با همه درد و بلایا باهمه سخت گیری های پدر با هم سردی و گرمی در دلم پنهان کردم حال هر چندوقتی به آن بر میگردم یک نظر عمیق به آن می نگرم روحو روانم شاد و سر حال ازآن دوران ها باز به امید فردا باز می گردد ومن باز همان کودکیم را در درونم از چشم : گذر عمر پنهان نگه میدارم همه حرف کودکیم برای تو همین باشد که فراموش نکن کودکیت را آزادی خیالو روحیه شادو روان پاکت را (به امید پیدا شدن قلم گمشده آقای حسینی [گل])

خاله سعیده

با سلامی گرم سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد چه من و تو قلم بزنیم و بنگاری یا نه روزگار همواره قلم به دست در کار نگارش سرنوشت ماست پس همرنگ روزگار شویم و قلم برداریم و در صفحه دل نقش آرزوهایمان را بنگاریم که بی شک آن یار مهربان که تنها اوست که از دل با خبر است خواهد خواند به امید موفقیت روزافزون شما در تمام مراحل زندگیتان شاعر و عاشق و عارف همه در یک مسیر گام برمی دارند خوشا کسی که بیدل و مجنون به آن سو سفر کند دل به دلبر بسپار