من می خواستم بزرگ باشم

من می خواستم بزرگ باشم

نه در سن در حرف

پس گوش کردم:

سکوت کردم

نگاه کردم

احساس کردم

توجه کردم :

چندسالی گذشت

تایک روز فهمیدم که دگر چیزی نیست که ارزش سکوت را داشته باشد

همه دنیا داشت به جلو میرفت

با هر قیمتو با هر بهایی

با هر نرخو هر زجرو عذابی

من نیز قدم  بر میداشتم

من نیز احساس کودکیم را داشتم از دست میدادم:

طمع تخ زنده ماندن کودکیو احساس رهایی را داشت می برد

من کودکیم را پنهان کردم

با همه درد و بلایا

باهمه سخت گیری های پدر

با هم سردی و گرمی

در دلم پنهان کردم

حال هر چندوقتی به آن بر میگردم

یک نظر عمیق به آن می نگرم

روحو روانم شاد و سر حال ازآن دوران ها

باز به امید فردا باز می گردد

ومن باز همان کودکیم را در درونم از چشم :

گذر عمر پنهان نگه میدارم

همه حرف کودکیم برای تو همین باشد

که فراموش نکن کودکیت را آزادی خیالو روحیه شادو روان پاکت را...

نویسنده: زیزا

/ 5 نظر / 28 بازدید
خاله سعیده

سلام آقا رضای گل عید شما مبارک سال خوبی داشته باشی انشاالله از نوشته های خودت باز هم بذار مشتاق خواندن دست نوشته هاو اشعار خودت هستم قلم ها تشنه نگارش هستند و تو تا اراده کنی و با ذهنی باز ودستانی سخاوتمند قلم را به قلب سفید کاغذت نزدیک کنی و تازه هایت را برایمان بنویسی دلم منتظر خواهد ماند فصل فصل زندگیت همیشه بهار باد و روز و روزگار بر تو خوش وکلام آخر عشق همچون گلی تازه و خوشبوست که هر لحظه و هر روز به مراقبت و آبیاری و محبت محتاج است تا تازه بماند وگرنه با یک روز و یا حتی یک لحظه غفلت پژمرده و دلگیر می شود ایام به کامتان اردتمند همیشگی: خاله سعیده

سعیده

با سلام و آرزوی سلامتی و شادی در سال جدید شنبه های هر هفته در ماه شب چهاردهم منتظرت خواهم بود تا نگاه گرم و مهربانت را ستاره باران کنم ارادتمند همیشگی خاله سعیده

فرید صلواتی

برای وطنی خواندم که سالهاست درفش کاویانش بر زمین مانده است[ناراحت]

زیزا

نگاهی نا امید از من برای باز گرداندن ... نگاهی بهر دلسوزی برای پیش ما ماندن نمی خواهم بچرخاند کسی در عاشقی من را ... مگر تک چرخ قلبم را به دستان ِ تو چرخاندن چگونه می توانستی برانی از خودت ما را؟ ... توقع بود هر کاری بجز از خود مرا راندن بکُش ما را تو با نازت ، نپیچان لقمه را عمدأ ... چرا در زندگی دائم مرا با ناز پیچاندن ؟